نامه صد و چهل و یکم
سلام عزیز مامان
دیگه دنبالت نمیگردم چون میدونم تو با تپش های قلبت پیش خودمی
امروز 9 هفته و سه روزته و من از اینکه به این سن رسیدی خیلی خوشحالم
جمعه هفته پیش یعنی 4 اردیبهشت با بابات و مامانی معصوم راه افتادیم سمت تهران برای دیدار بعدیمون
شب شنبه دل تو دلم نبود و استرس همه وجودمو گرفته بود همه چیز اعصابم رو بهم میریخت و دلم نمیخواست با هیچکی حرف بزنم
بابات مدام دورم میچرخید ولی نمیتونست آرومم کنه
فکر اینکه خدای نکرده برات اتفاق بدی افتاده باشه دیوونم میکرد
شنبه صبح شد
راه افتادیم سمت شهرک غرب . بابایی احمد هم باهامون اومد که مسیر جدید رو به بابات یاد بده
رفتیم تو قسمت سونو نشستیم و پذیرش گرفتیم .. دلم خوش بود که چون حامله ام زود راهم میده ولی خب انگار همه کسایی که قبل از من نوبت گرفته بودن حامله بودن
بالاخره نوبت من شد.. از قبلش به خانم منشی گفته بودم که اگه میشه همسرم بیاد و صدای قلب نی نی مون رو بشنوه و خانم گنجی هم قبول کرد ولی گفت از پشت در بشنوه ... برا من همینم کافی بود
بالاخره نوبت من شد ... رفتم رو تخت.. دستگاه رو گذاشتن و بابات رو صدا کردن .. خدا روشکر اجازه دادن که بیاد تو ... خانم دکتر براش توضیح میداد:
"این ساک جنینه... اینم خودشه ... اینجا قسمت سر بچه است ... ضربان قلب طبیعی داره ... اینم صداش "
نگاه به بابات کردم و از خوشحالی داشتم بال در میاوردم .. اینکه تو این لحظه قشنگ بابات هم کنارمه خیلی خوشحالترم میکرد
گفت به خاطر مراقبت های کافی و داروهایی که مصرف کردید جنین شما از 3 میلیمتر به 21 میلیمتر رسیده و الان هشت هفته و 5 روزته
خدا این روزهای قشنگ و ساعات قشنگ رو نصیب همه منتظرا بکنه
7 سال انتظار همچین روزی رو کشیدم
تمام استرسهای من همون لحظه تموم شد و یه آرامش جاش رو گرفت ... حالا انگار دلم قرصه که میمونی پیشم


نامه صد و چهل و یکم 



